رضا قلى خان ( هدايت )

168

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و غيره فربه كنند و آن را بروارى كويند سعدى كفته شعر اسب لاغر ميان به كار آيد * روز ميدان نه كاو پروارى برواز بر وزن و مساز جاى قرار و آرام و نشيمن بازو شاهين و امثال آن را نيز كويند بروازه بفتح اول به وزن خميازه آتشى كه به پيش پيش عروس افروزند و طعامى كه از پس سرجمعى كه بسير رفته باشند برند پروز بر وزن هركز فراويز و سجاف جامه و دامن و سرآستين و برهان برور دانسته و بمعنى باور فهميده كه باردار باشد و كفته كه بلغت ژند و پاژند برادر را كويند آن نيز غلط است چه بر در با دال است بروشك بضمّ اول و ثانى برهان كفته كه بمعنى خاكست بروفرود بمعنى فراز و نشيب است و پست و بلندى بروفه بضم اوّل و ثانى و فتح فاء بمعنى دستار و فوته كه منديل و كمربندست برومند بر وزن تنومند باردار و بارور و برخوردار و كامياب سعدى كويد برومند باد آن كرامى درخت * كه در سايهء آن توان بر درخت كه از شايه آرايش خوان دهد * كه از سايه آسايش جان دهد و نابرومند بخلاف برومند است نظامى كفته بسان ميوه‌دار نابرومند * اميد ما و تقصير تو تا چند برون بكسر اول بر وزن فسون مخفف بيرون است و بىواو هم بمعنى برون ديده شده چنان كه امير خسرو كفته شعر شمع و چراغى كه بود شب‌فروز * تيره شود كر برون آيد بروز و بمعنى براى و جهة هم هست برون تو يعنى براى تو و بجهة تو و بضم اول مطلق حلقه را كويند عموما و حلقهء بينى شتر را خصوصا بفتح اول و تشديد ثانى بلغت زند و پازند كوسفندى و بزى كه پيشاپيش كله به راه رود و بز كوهى را نيز كويند و برون آمدن كنايه از ترك اطاعت و انقياد و بر روى كسى ايستادن حكيم سنائى كفته شعر هركه او با على برون آيد * جانب كردكار چون آيد برونده بر وزن شرمنده بمعنى سله و سبد و بستهء قماش و آن را به عربى زرمه خوانند برون‌سرا زرى كه در غير دار الضّرب سكّه كرده باشند و آن را بيرون‌سرائى نيز كويند حكيم نزارى قهستانى كفته شعر بروشنائى بتوان شناخت قلب از نقد * اكر چه نقد روان مرا روائى نه محك مشاهد حال است و عاقلان دانند * كه سكه درم من برون سرائى نه هم او كفته افسانهء موعظت‌سرايان * نقديست ولى برون‌سرائى بروكرد بكسر اول و كاف عجمى مكسور نام شهريست نزديك بهمدان و اصل در آن پيروز كرد بوده يعنى شهر فيروز و اعراب باى عجمى را عربى كرده و كسر آن را ضم نموده و ياء و راى آن را حذف كرده بروجرد خواندند و اكنون بتعريب اشتهار دارد بره به وزن تره مخفف برّه است و مخفّف ابرهء جامه كه رويهء جامه باشد ابو نصر فراهى در نصاب كفته ع الظّهاره ابره دان و البطانه آستر حكيم عنصرى كفته شعر عارضش را جامه پوشيد است نيكوئى و فر * جامهء كان را بره مشك است و آتش آستر و در برهان قاطع مخفف به راه بمعنى خوب و نيكو و آراسته آمده و كنايه از عاجز و زبون نيز آورده ع و جامهء كش ابره از مشك است زاتش آستر نيز ديده شده برهخت بر وزن سرسخت يعنى ادب كرد و برهختن بمعنى ادب كردن و بركشيدن برهخته ادب كرده را كويند بره دومادرى كسى كه در روزكار نقصان و كاهشى به دو راه ندهد چه برهى كه او را دو مادر شير دهند و شير دويمش خورد روز بروز فربه‌تر شود و آن را شير مست خوانند خاقانى شيروانى كفته شعر عشق ترا نواله شد كاه دل و كهى جكر * لاغر از ان نمىشود چون برهء دو مادرى برهمن بفتح اول و ثانى و ميم بر وزن قلم‌زن بمعنى بت‌پرست و زنّاربند و اصل آنست كه بيشتر بر علماى هنود اطلاق كنند چه برهما بعقيدهء ايشان فرشتهء بسيار بزرك است و او را تمجيد و نيايش كنند و انجب هنود را برهمن كويند و بعضى كفته‌اند چون نام زردشت براهام بوده و بياس حكيم از هندوستان بامتحان وى بايران آمده بعد از ملاقات و مقالات ره سپر كيش و آئين او كرديده بهندوستان بازكشت طريقت او را بهنديان بياموخت آن طايفه را برهمن لقب شد و براهمه بقانون عرب جمع آن كشت يكى از فضلا كفته شعر اى برهمن آن غدار چون لاله‌پرست * رخسار نكار چارده ساله‌پرست كر چشم خداى بين ندارى